تبليغاتX
سلطان عشق
 

یا ربیع الانام

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیداند

سالها هجری وشمسی همه بی خورشیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه به فاصله ات سنجیدند

توبیایی همه ثانیه ها ساعتها

از همین روز

همین لحظه

همین دم عید اند...

السلام علیک یا صاحب الزمان (عج)

نوروز۱۳۹۱ بر همگان مبارک باد

[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 1:33 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]

 

انگشت شست: نشان دهنده قدرت اراده در فرد است. این انگشت با خودِ درونی فرد در ارتباط است. وقتی به شما گفته می شود که در انگشت شستتان انگشتری بیندازید، به دقت مراقب تغییراتی که در زندگیتان اتفاق می افتد باشید. این انگشتر قدرت اراده شما را تقویت خواهد کرد.

 

انگشت اشاره: نشان دهنده قدرت، رهبری و جاه طلبی است. این انگشت نشان دهنده یک نوع قدرت خاص است. این مسئله به خصوص در قدیم الایام وقتی پادشاهان قدرتمند در انگشت اشاره خود انگشتر می انداختند بیشتر نمود دارد. درنتیجه، انداختن انگشتر در این انگشت به شما در این زمینه کمک می کند.

 

انگشت وسط : نشاندهنده فردیت و هویت فرد است. این انگشت که در وسط قرار گرفته است نشاندهنده یک زندگی متعادل و متوزان است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می‌کند زندگی متعادل تری داشته باشید.

 

انگشت انگشتری:انگشت چهارم شماست. انگشت انگشتری دست چپ با قلب رابطه مستقیم دارد. به خاطر همین است که حلقه ازدواج در این انگشت انداخته می شود. این انگشت همچنین نشاندهنده احساسات و خلاقیت در فرد است. انداختن انگشتر در انگشت چهارم دست راست به شما کمک می کند در زندگی خود خوشبین تر باشید.

 

انگشت کوچک: نشاندهنده همه چیز در روابط شماست. این انگشت نشاندهنده روابط ما با محیط بیرون می‌باشد و دقیقاً مخالف شست است که به خودِ درونی ما اشاره دارد. این انگشت نشاندهنده رفتار ما با دیگران است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می‌کند روابط خود را تقویت کنید، به خصوص درمورد ازدواج. به ارتقاء روابط کاری هم کمک می‌کند.


[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 0:22 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]
 

1- بعضی از مردم به خاطر گذشته‌شان، تحصیلاتشان و... موفق نیستند.
هیچ كس نمی‌تواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس برای بدست آوردنش بكوشد.

2- افراد موفق اشتباه نمی‌كنند.
آن‌ها هم مثل ما اشتباه می‌كنند فقط اشتباهشان را تكرار نمی‌كنند.

3- برای موفق شدن باید 60 (70، 80، 90 و...) ساعت در هفته كار كرد.
موفقیت به «زیاد» انجام دادن كاری ربط ندارد، بلكه بیشتر به «درست» انجام دادن آن ربط دارد.

4- فقط اگر قواعد خاصی را اجرا كنیم موفق می‌شویم.
چه كسی قواعد را به وجود می‌آورد؟ موقعیت‌ها متفاوتند. گاهی لازم است از قواعد خاصی پیروی كنیم و گاهی نیز باید قواعد ساخته خودمان را بكار بندیم.

5- اگر كمك بگیریم، این دیگر موفقیت نیست.
موفقیت به ندرت در تنهایی رخ می‌دهد. آن‌هایی را كه به موفق شدن تو كمك می‌كنند، شناسایی كن. تعدادشان كم نیست.

6- باید خیلی شانس بیاوریم تا موفق شویم.
بله، كمی باید شانس آورد اما بیشتر به كار سخت، دانش و جدیت احتیاج است.

7- فقط اگر زیاد پول درآوریم موفقیم.
پول یكی از نتایج موفقیت است، اما ضامن آن نیست.

8- باید همه بدانند كه ما موفق هستیم.
شاید با بدست آوردن پول و شهرت بیشتر، افراد بیشتری از كارتان باخبر شوند. اما، حتی اگر شما تنها كسی باشید كه از این موضوع باخبرید، هنوز آدم موفقی هستید.

9- موفقیت، یك هدف است.
موفقیت بعد از رسیدن به اهداف بدست می‌آید. وقتی می‌گویی «می‌خواهم آدم موفقی شوم» از شما سوال می‌كنند: «در چه چیزی؟»

10- به محض این‌كه موفق شویم، گرفتاری‌ها هم تمام می‌شوند.
شاید فرد موفقی باشی، اما خدا كه نیستی. پستی و بلندی‌ها در پیش‌اند. از موفقیت امروزت لذت ببر، فردا روز دیگری است.

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 1:12 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 1:10 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]

چکیده: دکتر سید محمد تیجانی سماوی تونسی در شهر قوضه از کشور تونس در سال 1315 ﻫ..ش چشم به جهان گشود.
وی در خانواده‌ای سرشناس و مذهبی رشد کرده به معارف دینی اهتمام ورزید و از آنجایی‌که از ذوق و استعداد سرشاری برخوردار بود سرانجام به رتبۀمهندسی نایل شد. در سنین جوانی امام جماعت شهر بود و در همان سنین جوانی به حجّ خانۀخدا مشرف گردید. به آیین وهّابیّت علاقه‌مند شد و در کلاس درس و بحث خویش از آن تبلیغ نمود. طی مسافرت‌های زیادی که به کشورهای اسلامی داشت، با شخصی به نام  منعم  که استاد دانشگاه عراقی بود، آشنا گردید و این مقدمه‌ای شد تا سرانجام به صراط مستقیم هدایت شود. در جریان این سفرها - به شهرهای عراق، عربستان و ... ـ با مذهب جعفری آشنا شده و از آیین وهّابیّت بیزار شد. ملاقات‌های مؤثر او با مراجع بزرگ شیعه همچون آیت‌الله خویی و سید محمدباقر صدر نقطۀعطفی در استبصار وی به شمار می‌رود. سرانجام به کشور خویش بازگشت و با پژوهش و مناظره و نهایت تحقیق، شیعۀدوازده امامی شده و مبلّغ توانایی گردید و البته در این مسیر با مسایل و مشکلات سختی هم رو‌به‌رو شد. 6 کتاب تیجانی که در زمینۀاختلافات دو مذهب سنی و شیعه نوشته، بسیار معروف است که ان‌شاءالله در شماره بعدی بدان پرداخته خواهد شد.

مقدمه
ضرورت حفظ وحدت میان مسلمین و ایستادگی آنان در برابر دشمنان بر هیچ عاقلی پوشیده نیست و باید دانست در عصر حاضر اقبال بشر به حقایق اگر بی‌نظیر نباشد کم‌نظیر است. در این میان، کنجکاوی نسبت به مذهب تشیع، جایگاهی ویژه دارد که حق‌جویانی همچون دکتر سید محمد تیجانی سماوی با تحقیق، جستجو و میزان قرار دادن عقل، کتاب و سنت به این نتیجه رسیده‌اند که تنها گروه بر حق و نجات‌یافته، شیعۀاثنی‌عشری است. آثار ایشان در میان آثار بسیار زیادی در این زمینه موجود است، جایگاهی ویژه دارد و بسیار عمیق‌تر از دیگران به بررسی عقاید شیعه و اهل‌سنت و انتخاب عقیدۀصحیح پرداخته است.
این ناچیز از دو بخش تشکیل شده است: یکی شامل زندگی‌نامه و سیر تحولی و در نهایت شیعه‌شدن شخصیت دکتر سید محمد تیجانی سماوی تونسی و بخش دیگر، آثار و تألیفات ایشان ، که نشأت گرفته از این تحول می‌باشد.
از جمله اهداف برگزیدن این موضوع، فرمایش رسول اکرم(ص) می‌باشد که فرمودند:
 مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح  و نیز به جهت مولای همیشه مظلوم تاریخ حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) که خود داستانی طولانی دارد.
به امید آن روزی که تمام نقاب ها از چهرۀحق برداشته شود، تا همگان از آن بهره‌مند گردند.

خلاصه‌ای از زندگانی وی
دکتر سید محمد تیجانی سماوی تونسی در شهر قوضه - یکی از شهرهای جنوبی کشور تونس- در سال 1936 میلادی در خانواده‌ای سرشناس و مذهبی دیده به جهان گشود.1 تحصیلات مرحلۀدبیرستان را در همان‌جا گذراند و سپس در دانشکدۀعلم و صنعت ادامۀتحصیل داد و به رتبۀمهندسی نایل آمد. او از کودکی به معارف دینی علاقۀفراوانی داشت و با استعداد فوق‌العاده‌ای که داشت در علم و تقوی معروف گردید و در همان سنین جوانی امام جماعت شهر شد و تدریس تفسیر و فقه نیز می‌نمود. وی مسافرت‌های متعددی به مصر، حجاز، عراق و کشورهای دیگر برای کسب معرفت و آگاهی و ادای حج و عمره داشته است که در همین مسافرت‌ها و برخوردها به حقانیت مذهب شیعه پی برده و رسماً تشیع خود را اعلام نموده است. وی در پی اذیت و آزار رژیم تونس از آن کشور به پاریس مهاجرت کرد و هم‌اینک با خانوادۀخویش در آن‌جا زندگی می‌کند. در حال حاضر ایشان با داشتن مدرک دکترای فلسفه از دانشگاه سوربن پاریس، به تدریس مشغول می‌باشد.
آنچنان ذوق و هوشی داشت که در 10سالگی نیمی از قرآن را حفظ نمود و از آنجایی که در علم و حفظ قرآن و مسایل مذهبی، پیشتاز شهر خود بودند، در سن 18 سالگی با کمال ناباوری از این عنایت خاص الهی جهت شرکت در  نخستین کنفرانس پیشاهنگی عربی و اسلامی  به حج بیت‌الله‌الحرام، مشرف شد. در سن 25 سالگی و زمانی‌که در عربستان به‌سر می‌برد، دوستانی یافت و به عقاید  وهابیت  علاقه‌مند شد و آرزو می‌کرد که ای کاش همۀمسلمانان این عقیده را داشتند!
چون به شهر خویش بازگشت با استقبال عظیمی در فرودگاه مواجه شد، چون تا آن زمان هیچ حاجی‌یی به سن وی ندیده بودند. در آن زمان بزرگان و رهبران طریقت به منزلش می‌آمدند و وی بر اساس تعالیم وهابیون آنان را از بوسیدن ضریح‌ها و دست‌کشیدن بر چوب‌ها منع می‌کرد و این کار را شرک می‌شمرد.

آغاز سفر موفقیت‌آمیز
جهت ملاقات با برخی دوستان، در یک روز تابستانی سفری طولانی به لیبی، مصر، لبنان، سوریه، اردن و عربستان آغاز نمود
... بعد از چند روز اقامت در لیبی، به مصر رفته با  شیخ عبدالباسط عبدالصمد  (قاری مشهور) و برخی علما ملاقات نمود و پیشنهاد اقامت در  الازهر  را به وی دادند و علاوه بر آن موفق به دیدار پیراهن و آثار دیگری از پیامبر(ص) گشت که آن‌ها را به هر کسی نشان نمی‌دادند ... سپس با کشتی به بیروت سفر کرد که در بین راه با  منعم  استاد دانشگاه عراقی آشنا شد و این آشنایی مقدمه‌ای برای هدایت وی به‌شمار می‌رفت. در بین راه صحبت از مسایل و مشکلات مختلف حاصل از حملۀصهیونیست‌ها شد و هر دو از این امر نالیدند. در بین سخنان، ناگاه منعم بعد از آوردن نام مقدس حضرت رسول(ص)، عبارت (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را آوردند و چون این استعمال را فقط شیعه به‌کار می‌برد، مذهب منعم نزد دکتر مشخص شد و با این‌که تا این ساعت با یکدیگر بسیار صمیمی شده بودند اما به ناگاه دکتر به وی گفت: از من دور شو، من اگر می‌دانستم تو شیعه‌ای هرگز با تو صحبت نمی‌کردم.2 منعم علت را پرسید. دکتر گفت: چون شما علی را می‌پرستید و خداپرستانتان جبرئیل را خیانتکار می‌دانند چون به جای رساندن رسالات الهی به علی آن را به محمد(ص) رسانده است.
ولی منعم با آرامش برای وی توضیح داد که این تهمتی بیش نیست و آنان معتقد به رسالت حضرت محمد(ص) می‌باشند. آن‌گاه با تقبّل هزینۀسفر و تهیه ویزا دکتر را به عراق دعوت کرد تا با آیین تشیّع بیشتر آشنا شود.
البته دکتر بیشتر به عشق زیارت  عبدالقادر گیلانی  در بغداد و نیز آثار تمدن دورۀهارون و مأمون به عراق رفت. دکتر در طول سفر مواظب رفتار منعم بود. مثلاً به هنگام نماز او را جلو می‌انداخت تا ببیند چگونه نماز می‌خواند، منعم برخلاف تصور دکتر، طوری آرام نماز می‌خواند و دعا می‌کرد که نظر دکتر را را به خود جلب کرده بود تا جایی که دکتر خیال کرد پشت سر یکی از اصحاب باتقوای پیامبر (ص) نماز می‌خواند. منعم بعد از نماز آن‌قدر دعا کرد و بر پیامبر و آلش درود فرستاد و اشک ریخت که دکتر تا آن زمان چنین عبادتی را ندیده بود. خلاصه در طول سفر عزت‌نفس و پارسایی و کرامتی را در وی دید که قبلاً از کسی ندیده بود. منعم وی را به منزلش در بغداد برد و دکتر مورد استقبال خانوادۀمنعم قرار گرفت. دکتر در وصف عبدالقادر گیلانی برای منعم گفت: عبدالقادر می‌گوید:  مردم همه هفت بار گرداگرد خانه طواف می‌کنند اما خانه گرداگرد خیمۀمن طواف می‌نماید! بالاخره صبح فردا دکتر به زیارت عبدالقادر مشرف شد و سپس به کاظمین رفتند. وی با تنفر و انزجار به آنان که گرداگرد ضریح چرخیده، آن را می‌بوسیدند و گریه و زاری می‌کردند، می‌نگریست و بعد از قرائت فاتحه‌ای گفت:  خدایا اگر این میت از مسلمین است[!!!] او را رحم کن  ...
منعم از جهالت دکتر نسبت به صاحب قبر و شیفتگی و آشنایی با عبدالقادر که او را ذرّیۀرسول‌الله(ص) می دانست تعجب کرد و بعد از فهماندن این نکته که عبدالقادر در قرن های 6 یا  7 می‌زیسته ولی صاحب این قبر در قرن دوم می‌زیسته است که پس از چهار نیا نسبتش به پیامبر(ص) می‌رسد، گفت: کدامیک به رسول‌خدا(ص) نزدیک‌ترند، موسی‌بن‌جعفر یا عبدالقادر؟!
آن‌گاه با راهنمایی یک استاد تاریخ در دانشگاه، به وی فهماند که عبدالقادر انسان پارسایی از اهل گیلان (منطقه‌ای در ایران) است و اصلاً عرب نمی‌باشد.
البته دکتر حق داشت چون اساتیدشان آنان را از خواندن تاریخ منع می‌کردند و آن را سیاه می‌دانستند. حتی روزی استاد علم بلاغت، خطبه شقشقیه امام علی(ع) را می‌خواند و تأکید می‌کند که غیر علی(ع) کیست که چنین با فصاحت سخن بگوید؟
وقتی دکتر از استادش می‌پرسد که  اینجا که علی، ابوبکر و عمر را متهم به غصب خلافت می‌کند ، استاد عصبانی شده نهیبی به دکتر می‌زند و وی را تهدید به اخراج می‌کند و می‌گوید:  ما درس بلاغت می‌دهیم نه تاریخ، ما را با تاریخ چه‌کار است که صفحاتش از فتنه‌ها و جنگ‌های خونین بین مسلمانان سیاه است؟  و دکتر آن روز قانع نمی‌شود...
تا این‌جا سؤالاتی در ذهن دکتر به وجود می‌آید و او کمی در مسایلی که قبل از این به وی گفته‌اند، تردید می‌کند.

سفر به نجف (ادامه ارشاد)
منعم این‌بار بعد از کوفه، دکتر را به  نجف اشرف  می‌برد تا وی را با مولای متقیان، وصیِّ سرور عالمیان و اوّلین شخص مورد اختلاف شیعه و سنی آشنا سازد. او این حرم را همانند حرم امام موسی کاظم(ع) می‌یابد. سپس به مسجدی در گوشۀحرم می روند؛ در آنجا کودکانی 13 تا 16 ساله و عمامه بر سر را می‌بیند که به مباحثه مشغول بودند. یکی از آن‌ها از دکتر می‌پرسد: تو اهل کجا هستی؟ دکتر جواب می‌دهد: تونس.
- مذهب تو چیست؟
دکتر: مالکی
- آیا مذهب جعفری را می‌شناسی؟
دکتر: این اسم جدید دیگر چیست؟ نه جانم
- مذهب جعفری حقیقت اسلام است، آیا نمی‌دانید که ابوحنیفه شاگرد امام صادق است و می‌گوید: اگر آن دو سال شاگردی نبود  نعمان  هلاک می‌شد.
دکتر خوشحال می‌شود که امام مالک شاگرد امام صادق(ع) نبوده است و خود را مالکی معرفی می‌کند و می‌گوید که حنفی نیست.
سپس پسر جوان می‌گوید: احمد بن حنبل علمش را از شافعی گرفته، شافعی از مالک و مالک از ابوحنیفه و ابوحنیفه از امام صادق(ع)، بنابراین همه، از شاگردان امام ششم(ع) می‌باشند.
- از که تقلید می‌کنی؟
دکتر: امام مالک.
- چگونه از مرده تقلید می‌کنی؟ آیا او می‌تواند سؤالت را پاسخ دهد؟
دکتر: امام شما هم 14 قرن است که مرده.
سپس پسر نوجوان می‌گوید: ما از آقای خویی تقلید می‌کنیم. دکتر دیگر نمی‌تواند بحث را ادامه دهد و آن همه عزت و افتخاری را که در مصر کسب کرده بود همه بر باد می‌رود، در این جمع به اصطلاح امروزی  کم  می‌آورد.
سپس منعم، دکتر را نزد مرجع تقلید بزرگوار آقای خویی و سپس نزد  سید محمدباقر صدر  مرجع عالی‌قدر شیعه می‌برد.
در این ملاقات‌ها هر دو مرجع تقلید با دکتر سخنانی راجع‌به مذاهب خود و او می‌کنند و دکتر هم با توجه به اینکه با رفتاری بسیار پسندیده و خوب روبرو می‌شود، سؤالات و تردیدهای ذهنی خود را از محضر این علمای بزرگ می‌پرسد؛ از وحدانیت خدا، از امیرالمؤمنین(ع)، از گریه و زاری بر حسین بن علی(ع) و روش صوفیان و ...
و جواب‌های کاملاً منطقی و با سند از منابع اهل‌سنت همچون صحیح بخاری‌، صحیح مسلم و ... می‌شنود.
و حتی در حین وداع به وی قول فرستادن کتاب را می‌دهند ... اینجاست که شک و سرگردانی دکتر چند برابر می‌شود.
از وقتی‌که به عراق آمده تا کنون دیگر سخنی از  ابوبکر صدیق  و  عمر فاروق  نشنیده و به جای آن دایم صحبت از امامان دوازده‌گانه است؛ بنابراین در می‌یابد که پشت پرده اموری است که تا آن‌ها را برطرف نکند نمی‌تواند به حقیقت دست یابد.

با من به کربلا ...
با دوستش منعم به کربلا می‌روند و در آن‌جا به مصیبت امام حسین (ع) پی می‌برد. سخنرانان با بازگو کردن فاجعۀکربلا همۀمردم را سخت می‌گریانند. بغض گلوی دکتر را می‌فشارد. مداح ادامه می‌دهد و از سپاه حرّ و شخصیت حرّ می‌گوید. دکتر احساس می‌کند که به حرّ بسیار نزدیک است. او خود را تا به حال در سپاه مخالف حسین (ع) می‌دیده است اما جایی که حرّ به مولایمان می‌گوید: ای فرزند رسول خدا، آیا توبه‌ای برایم هست؟ دکتر دیگر نمی‌تواند طاقت بیاورد. شیون‌کنان خود را بر زمین افکنده، گویا خود حرّ است و از امام(ع) می‌خواهد که از گناه او درگذرد. بر اثر صدای واعظ، شیون و گریۀزوّار بلند می‌شود، منعم همچون مادری دکتر را در بغل گرفته و دایم  یا حسین ،  یا حسین  می‌گوید.
دکتر از او می‌خواهد تا در مورد فاجعۀکربلا برایش صحبت کند چون به گفتۀخود او پیرمردانِشان تاکنون می‌گفتند: منافقین و دشمنان اسلام و همان‌هایی که عمر و عثمان را به قتل رساندند  حسین  را نیز کشتند. ما تاکنون عاشورا را عید می‌دانستیم و جشن می‌گرفتیم، غذاهای خوشمزه می‌پختیم و برای کودکان شیرینی و اسباب‌بازی می‌خریدیم و علمای ما روایت‌هایی را در فضیلت روز عاشورا و برکات آن نقل می‌کردند.

خداحافظی از عراق
پس از این ملاقات و سفر بیست روزه به عراق، دکتر تصمیم راسخ و جدی می‌گیرد تا عقاید خود را بازنگری کند زیرا خداوند می‌فرماید:  الذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب.3

سفر به دیار وحی
در جدّه دوستش  بشیر  را ملاقات کرده و داستان سفر به عراق و اتفاقات در حین سفر را شرح می‌دهد. بشیر می‌گوید:  این‌ها پیرامون قبرها نماز می‌خوانند، در بقیع گریه و نوحه‌سرایی می‌کنند، بر قطعه سنگی سجده می‌نمایند، بر سر قبر  حمزه  گریه و زاری راه می‌اندازند و ... 
دگتر در مکه با حضرت ابراهیم(ع) درد دل می‌کند، به مدینه می‌رود و در کنار قبر رسول اکرم(ص)، ابوبکر و عمر رفتار وهابیون با زائرین را نگاه می‌کند. در بقیع پیرمردی که مشغول گزاردن نماز در کنار امامان(ع) است در حال سجده، یکی از همین وهابیون چنان لگد محکمی به وی می‌زند که پیرمرد از هوش می‌رود. اگر این عمل حرام است چرا میلیون‌ها حاجی و زائر کنار قبر پیامبر(ص)، ابوبکر و عمر نماز می‌خوانند؟ و آیا با این خشونت با یک زائر باید برخورد کرد؟!
وقتی به منزل همان دوستش (بشیر) می‌رود از بیزاری خود نسبت به وهابیون سخن می‌گوید و دوستش به وی می‌گوید: دیگر این حرف‌ها را تکرار نکن. دکتر روز بعد از خانۀبشیر - که از وی بر خود بیمناک گشته بود- خارج می‌شود. در حرم شریف نبوی با قاضی مدینه بحث می‌کند و قاضی محکوم‌شده نیز سرانجام به وی می‌گوید: از این افکار زهرآلود بترس.

نقطۀعطف
از مدینه به اردن، از آنجا به سوریه و سپس به لبنان می‌رود و در طول سفر بر میزان تنفّرش نسبت به وهابیون افزوده شده و عشقش به اهل‌بیت(ع) مضاعف می‌گردد. داستان‌های اتفاق‌افتاده در هر سفری نیز در جای خود شنیدنی است. به وطن که رجوع می‌کند با سیل عظیم کتاب‌هایی که از نجف رسیده بود برخورد می‌کند. خصوصاً کتاب  المراجعات  که برخورد دو روحانی از دو مذهب مختلف است و حادثۀروز پنج‌شنبه را از آن می‌خواند (در دوران پایان عمر شریف حضرت رسول اکرم(ص)، هرگاه ایشان در مورد مسئلۀاهل‌بیت(ع) بعد از خود صحبت کنند، عمر ایشان را متهم به هذیان‌گویی کرده و می‌گوید: کتاب خدا ما را بس است).
دکتر باور نمی‌کند عمر، به مخالفت برخاسته و به حضرت رسول(ص) نسبت هذیان‌گویی دهد، اما با کمال تعجب آن را از صحیح بخاری و صحیح مسلم که کتب مورد قبول اهل‌سنت است، می‌یابد و در طول تحقیق با خود پیمان می‌بندد که احادیث مورد اتفاق شیعه و سنی را بپذیرد و با این مبنا پژوهش خود را آغاز کند.

در مسیر تحقیق
دکتر تحقیقات و پژوهش خود را از صفر آغاز می‌کند و همان‌طور که گفته شد نگاه بیطرفانه‌ای نسبت به مسئله خلافت و جانشینی دارد. و در ژرفای پژوهش از مهمترین بحث‌هایی که محور اصلی تمام مطالبی است که او را به حقیقت سوق می‌دهد، مبحث زندگی اصحاب، رفتار آن‌ها، روش برخورد آن‌ها، باورها و عقاید آن‌ها است.
در تحقیق خود در این راستا کتاب‌هایی مانند  اُسد الغابة فی تمییز الصحابة  و  الاصابة فی معرفة الصحابة  و  میزان الاعتدال  و دیگر کتاب‌هایی که از نظر اهل‌سنت و جماعت، بیوگرافی اصحاب را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهند، را کاملاً مطالعه می‌کند. اشکالی که در این‌جا مطرح است این است که علمای پیشین معمولاً به‌گونه‌ای می‌نگاشتند و تاریخ‌نویسی می‌کردند که با آراء و نظرات حکّام اموی و عباسی که نسبت به اهل‌بیت پیامبر(ع)، عداوت و کینۀبسیاری داشتند، بلکه با هرکس که از آن‌ها پیروی کرده و راهشان را می‌پیمود موافقت و مطابقت داشت.
پس دکتر در اینجا باید هرگونه احساس و عاطفه‌ای را از خود دور کند و بیطرفانه اقوال هردوگروه را بشنود و بهترینش را دنبال نماید و عقل نیز چنین می‌گوید پس زیربنای منطقی سالم قرآن و حدیث سنت نبوی برای وی است و عقل که بهترین موهبت الهی به بنده است که حتی در احکام تقلید، عمل عقل بالاتر از بقیه ذکر شده است.
دکتر روایات بسیاری را از کتب اهل‌سنت دید که نشانگر مخالفت عمر در بسیاری از زمینه‌ها با پیامبر(ص) و علی(ع) بود؛از جمله: جریان روز پنج‌شنبه‌، فرماندهی اسامه، جهاد و گریز وی از آن. دکتر این واقعیت و حقیقت انکار‌ناپذیر را نیز دریافت که شأن نزول اکثر آیات قرآنی که اصحاب را مدح کرده، علی(ع) بوده است. همان‌گونه که رسول گرامی اسلام(ص) بارها وی را به‌عنوان جانشین و ولی مسلمین بعد از خود معرفی کرد و بارها فرمود:
 دوستی علی(ع) ایمان و دشمنی‌اش نفاق است.4 یا در جای دیگر فرمود:  علی! نسبت تو به من نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست . و باز هم فرمود: تو از من هستی و من از تو هستم  و فرمود:  من شهر علم هستم، علی هم در آن است، پس هر کس بخواهد وارد این شهر شود باید از در آن وارد شود.5 که این حدیث پایانی خود نشانگر آن است که بدون شناخت و ایمان به علی(ع) نمی توان پیامبر(ص) را شناخت و به وی ایمان آورد. پس چگونه برادران اهل سنت خود را برترین فرقۀاسلام معرفی می‌کنند، در صورتی که در خود مسلمانیت آن‌ها شک است؟! آری دکتر همۀاین‌ها را فهمید، قضایای فدک و رنج فاطمه(س) از خلفا بالاخص ابوبکر و عمر، گواهی شیخین (ابوبکر و عمر) در جهل خودشان و علم علی(ع)، حدیث های عشق پیامبر(ص) به دخترش فاطمه(س)، چگونگی شهادت و علت آن، مخفی ماندن قبر دختر عزیز رسول اکرم(ص) و صدها و بلکه هزاران روایت و آیه و استنباط همۀآن‌ها را از قرآن و منابع خودشان را خواند و تازه این‌ها آغاز تحول وی بودند.
اکنون چند کتابی که به دکتر در طول تحول عظیم اعتقادی وی کمک کردند را نام می برم که عبارت بودند از:
المراجعات؛ امام شرف الدین
الغدیر؛ علامه امینی
فدک فی التاریخ؛ سید محمدباقر صدر
سقیفه؛ محمدرضا مظفر
نص و اجتهاد
ابوهریره؛ شرف الدین
شیخ المغیره؛ محمد ابوریّة مصری
الامام الصادق و المذاهب الاربعه؛ اسد حیدر
الفتنة الکبری؛ طه حسین
و بسیاری کتب معتبر تاریخی - روایی که نام آن‌ها یک برگۀکامل را پر می‌کند.
آری! اندیشه های خشک جاهلی را که به گفته های ضد و نقیض ایمان داشت، با اندیشه های روشن و پیشرفته‌ای که به دلیل و حجت و برهان ایمان دارد، جایگزین کرد و مغز خود را که گمراهی های بنی امیه در طول سی سال، آن را ناپاک کرده بود در باقی زندگی‌اش، با عقیدۀمعصومین که خداوند ایشان را طبق آیۀقرآن (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً) از هرگونه رجس و پلیدی به دور دانسته و آنان را پاک و منزه کرده است، در باقی شستشو داده و پاک کرد.

نسیم هدایت
جناب دکتر که دیگر شیعۀدوازده امامی شده است چنان دلایل محکم و کوبنده ای در دست دارد که هر صاحب علم و جویندۀحقیقتی را مغلوب خویش می‌سازد. و چه نیکو است که هر طالب حقیقتی مطالعه و پژوهشی همانند دکتر داشته باشد و خلاصه باید خدا را شکر گفت و شاید زیباترین شکر از خداوند چنین باشد:
 الحمدلله الذی جعلنا پمن المتمسکین بولایة امیرالمومنین و الائمة المعصومین(ع) 
ایشان سپس از برخی جهت بحث دعوت نمود تا در آنان نیز تحول ایجاد کند.
ابتدا از دوستان خود شروع کرد که در جلسۀاول چهار نفر بودند. سه نفر از آن‌ها بالاخره با زحمات و استدلالات درست و منطقی که همه برگرفته از کتب اهل سنت بود شیعه شدند و یکی از آن‌ها هم گفت: حال که عصر علم است و آمریکا در فضا سیر می‌کند شما به چهارده قرن قبل بازگشته اید و تازه می‌گویید خلافت حق کیست و چه کسی صلاحیت آن را داشته است!
و این آغازی موفقیت آمیز بود تا دکتر بتواند بسیاری دیگر را نیز شیعه کند. در طول زحمات و تلاش های بی وقفۀایشان نامه هایی به آقای خویی و سید محمدباقر صدر - از مراجع تقلید در نجف اشرف که قبلاً با آن‌ها دیدار داشت- فرستاد و اعلام شیعه شدن کرد و تمامی اتفاقات را شرح داد. این علما چنان خوشحال گشته بودند که وی را دائماً تشویق می‌کردند و برای وی نامه‌هایی می‌نوشتند و وی را به صبر و گذشت و تحمل سختی ها دعوت می‌کردند؛ چرا که دکتر برای آن‌ها نوشته بود که چقدر بر ضد وی در شهر و کشورش توطئه کرده اند و وی را دست نشاندۀاسرائیل معرفی کرده، از او دوری می‌گزیده‌اند.
اما آقای خویی و آیةالله صدر و... وی را سفارش می‌کردند که با آن‌ها با ملاطفت برخورد کند، در نماز به آن‌ها اقتدا کند و در جماعتشان شرکت کند تا آن‌ها بدانند که دوری از جانب او نیست. زیرا همه می دانستند که اهل سنت هم واقعاً ملحد و سرکش نیستند بلکه بر اثر تربیت و تبلیغات سوء علمایشان از واقعیت و اسلام ناب دور و بی‌خبر مانده‌اند، چرا که اگر واقعاً سرکش بودند دکتر نمی توانست بسیاری از آن‌ها را شیعه کند. ایشان پایه گذار تشیع در تونس بودند.
اولین کتابش یعنی  ثُمَّ اهدیتُ  (آنگاه هدایت شدم) را وقتی تکمیل کرد به بعضی از دوستان هدیه کرده و به بعضی شهرها فرستاد. اما به محض اطلاع یافتن حکومت، کار وی تعطیل شده و مجبور به جمع آوری همۀآن‌ها شد، اما دکتر گروهی از آنان را مغلوب ساخت و این موجب شد تا حقیقت معلوم شود و دکتر بتواند مجدداً کتاب های خود را توزیع کند.
تأثیر کتاب  آنگاه هدایت شدم  در ایران بالاخص مرزهای جنوبی و شهرهای سنی‌نشینی مانند کردستان و اطراف آن، چنان عمیق شد که علمای اهل سنت به مخالفت برخاسته و خواندن این کتاب را تحریم کردند.
برخی به نام این کتاب اعتراض نمودند که چرا چنین نامی برای کتابش انتخاب کرده است و مگر ما اهل هدایت نیستیم و در گمراهی به سر می بریم که او با تغییر مذهب خود به فرقه‌ی  ناجی  خود را از هدایت شدگان می پندارد. اما همۀاین‌ها فقط حرفی بدون حساب بود. هر چه آنان محدودش می‌کردند مردم از آن استقبال بیشتری می‌کردند. خود دکتر در اعتراض برخی به انتخاب این نام برای کتابش می‌گوید: برخی به من اعتراض کردند که چرا نام این کتابم را  آنگاه هدایت شدم گذاشتم و چنین ادعا کردند که این نام، اهل سنت را خشمگین می‌سازد، زیرا اگر آنان هدایت نشده اند، پس قطعاً در گمراهی اند! و من پاسخ به این اعتراض را عرض می‌کنم:
اولاً: در قرآن کریم، واژۀضلالت به معنای فراموشی و نسیان نیز آمده است. خداوند می فرماید:
 قال علمها عند ربّی فی کتابی لا یضلّ ربّی و لا ینسی6  
گفت: علم آن نزد پروردگارم در کتابی است که پروردگارم نه از یاد می‌برد و نه به فراموشی می‌سپارد.
و می‌فرماید:  ان تضلّ احداهما فتذکر احداهما الأخری 7
... اگر یکی فراموش کند، دیگری او را یادآور شود.
و نیز در قرآن کریم، واژۀضلالت به معنای  بحث و بررسی  آمده است.
خداوند خطاب به پیامبر گرامی‌اش(ص) می‌فرماید:  و وجدک ضالّاً فهَدی 8  و تورا ره‌گم‌کرده‌یافت، پس رهنمایی کرد؛ یعنی تو را یافت که در جستجوی حقیقت هستی، پس تو را به آن هدایت نمود؛ و معروف است که حضرت رسول(ص) حتی پیش از نزول وحی، از قوم خود در مکه کناره‌گیری می‌کرد تا شب‌ها در  غار حرا  به جستجوی حقیقت به سر برد.
و نیز به همین معنی است سخن آن حضرت که می‌فرماید:
 الحکمة ضالّة المؤمن، أینما وجدها أخذها  حکمت، گمشدۀمؤمن است، هر جا آن را یافت برمی‌دارد. بنابراین تیتر کتاب متضمن این معنی است، زیرا من پس از جستجوی حقیقت، به فضل الهی، به این گمشده دست یافتم.
ثانیاً: هرگاه سخن خدای سبحان را می‌خوانیم که می‌فرماید:  و انّی لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحاً ثم اهتدی 9 به تحقیق من می‌بخشم کسی را که توبه کرد و ایمان آورد عمل صالح داشت و سپس هدایت یافت ؛ در این‌صورت ما احساس نمی‌کنیم که هرکس هدایت نشده است، گمراه است زیرا - طبق آیۀشریفه- کسی که توبه کرد، ایمان آورد و عمل صالح داشت، او را گمراه و ضالّ نمی‌خوانیم هرچند پیرو اهل‌بیت(ع) نیز نباشد.
ثالثاً: بر فرض که هرکس ولایت اهل‌بیت(ع) را نداشته باشد، گمراهی است در برابر انسان‌های هدایت شده؛ بگذار چنین باشد. این همان مطلبی است که بیشتر مردم از آن فرار می‌کنند و نمی‌خواهند با آن مواجه شوند و نمی‌خواهند حق را هرچند تلخ است بپذیرند، وگرنه چه معنی دارد سخن پیامبر اکرم(ص) که فرمود:  انّی تارک فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی اهل‌بیتی، ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا ابداً؛ من در میان شما دو چیز گرانبها می‌گذارم و می‌روم: کتاب خدا و اهل‌بیتم، اگر به هر دوی این‌ها تمسّک جویید هرگز گمراه نخواهید شد ، کنار گذاشته شود.
بر اساس این روایت، واضح و روشن است که هرکس به این دو ثقل تمسک نجوید، گمراه خواهد بود. به هر حال من بر این باورم که در گمراهی بسر می‌بردم و به فضل خدای سبحان، به کتاب خدا و عترت پیامبر(ص) راه‌یافتم و هدایت شدم.
پس  خدای را سپاس که به این سو هدایتمان کرد و اگر هدایت الهی نبود، هرگز هدایت نمی‌شدیم .
این کتاب باارزش را هر کس چه با آشنایی قبلی و چه بدون آشنایی قبلی مطالعه کند، احساس می‌کند که تبلیغ آن، وظیفه‌ای همگانی است و هرگز منحصر به‌یک انتشارات و یا یک کتاب‌فروشی نمی‌شود؛ گو اینکه اخباری نیز از گوشه و کنار می‌رسد که این کتاب تأثیر بسزایی در روحیۀحقیقت‌جویان نیک‌سرشت گذاشته و به راه اهل‌بیت، رهنمایشان ساخته است، همانگونه که اصل عربی آن  ثم اهتدیت  در ظرف مدت کوتاهی بیش از بیست هزار نفر را در محدوده تونس و اطراف آن، مستبصر نمود و این همه سرچشمه گرفته از خلوص نیّت و ایمان محکم مؤلف است که خدایش خیر دهد و با آل محمد(ص) محشور فرماید.
هدف از بیان مطالبی که گذشت، این است که بگویم: کتاب مهم و مورد توجّه دکتر همین کتاب  آنگاه هدایت شدم  است. اصلاً هیچ‌گونه ایرادی نمی‌توان روی این کتاب گرفت. چرا که آنقدر صادقانه و داستانی نگاشته شده که هر خواننده‌ای را شیفتۀخود می‌کند و نمی‌توان کمی از مطالب آن را خواند و سپس ادامه نداد. پس جذابیت شیوۀنگارش، عامل بسیار مهمی در تأثیرگذاری این کتاب بوده است.
خدا را شاکریم که دکتر را به راه راست و طریق هدایت رهنمون ساخت و عاجزانه از درگاه ربوبی خواهانیم تا به ما نیز چشمی با بصیرت و توانی مضاعف عنایت کند که به اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) خدمتی ناچیز کنیم. إن‌شاءالله خداوند ما را نیز به راه راست هدایت کند و در آن راه ما را ثابت‌قدم گرداند. 
ربّنا أفرغ علینا صبراً و ثبّت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین 

منابع:
آنگاه هدایت شدم/ ترجمۀمحمدجواد مهری
چکیده اندیشه/ تألیف آقای سارونی
مفاخر اسلام(برخی از جلدها)/ علی دوانی
مصاحبه با آقای علی دوانی
و...
و با تشکر فراوان از استاد محمدحسین رجبی و پدر بزرگوارشان آقای علی دوانی و همچنین استاد محترم جناب حجةالاسلام آقای رحمان ستایش .

پاورقی:
از آن‌جایی‌که  شیخ احمد تیجانی الجزائری  صوفی مشهور، به تونس سفر کرده بود و در میان خاندان سماوی اقامت کرده بود مادر دکتر، نام تیجانی را به یمن مقدم وی در بین خاندان سماوی، برای او برگزید. آنان معتقدند که شیخ، علم خود را مستقیماً از پیامبر (ص) گرفته است، اگر چه 13 قرن با او فاصله دارد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بیداری نزد او آمده است. آنگاه هدایت شدم، ص24.
گروهی از اهل سنت، شیعیان را نجس می‌دانند که دکتر از آن جمله بود.
زمر/ 18
صحیح مسلم، ج 1، ص 61
صحیح بخاری و صحیح مسلم
طه / 52
بقره / 282
ضحی / 7
طه / 52

[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 0:35 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]
 

سلام آقا
چقدر از تو دور ماندم ، چقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حدیثی از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن نداشتم . یادم است که میگفتی باید به آنجایی که لایق آنیم ، یعنی بهشت برین دست یابیم . اما میدانی که بی تو یافتن مسیر بهشت چقدر دشوار است . آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم کرده نباشد و از که بپرسم در حالی که هیچ راه شناسی نمی یابم ودر این سرای بی کسی تنها خود را میبینم بی تو و تنها و نمی دانم بعد از تو چه کسی با لبخندش مرا به سوی خدا خواهد خواند و چه کسی با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدی (عج) می آید . دیگر چه کسی عصا زنان راه نماز را نشانم خواهد داد . دیگر چه کسی با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت . کاش بودی ودستم را می گرفتی یا شاید ای کاش من بودم در آن مسیری که تو در آن قدم بر می داشتی . ولی افسوس که آن راه را گم کرده ام ، همان راهی که تونشانم دادی ، راه بهشت را می گویم ، همان بهشت گم شده . یادت هست آن روزی را که رفتی ، من در کجای این مسیر بودم ، حال آرزو دارم همان جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم . اما میدانم که نمی توان در یک جا ماند وباید رفت واز این روست که به امید خدا به خود جرئت حرکت دادم و می دانم آن را به مدد تو خواهم یافت .

ان شا الله

[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 2:56 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]
دردمندا درد وسوسل دوا زینبدن آل

صدق ایلن داروشفای گل شفا زینبدن آل

[ چهارشنبه 16 آذر1390 ] [ 0:27 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]
 

تمام شدشب عید ونوای غم آید

که نم نمک غم عالم به روی هم آید

صدای قافله عشق میرسد بر گوش

که چند شب دیگر آقامحرمت آید

(السلام علیک یا ابا عبد الله )

[ پنجشنبه 3 آذر1390 ] [ 0:18 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]
زندگی نامه استیو جابز مدیر شرکت اپل

                    

 Steve Jobs 1955-2011

استیو جابز، بنیانگذار اپل در ساعت 3 بامداد امروز پنجشنبه به وقت کشورمان در گذشت.                       

ایشان مدیر شرکت اپل هستند .

           استیون جابز (Steven Jobs)، معروف به استیو جابز یکی از بنیانگذاران اصلی و مدیرعامل

فعلی شرکت فن‌آوری اپل (Apple) است.

 

وی در 24 فوریه 1955 در شهر سان‌فرانسیسکو ایالت کالیفرنیای آمریکا به دنیا آمد.

سپس پائول و کلارا جابز وی را به فرزندی قبول کردند. پائول یک مکانیک بود.

در 1961 استیو و پدر و مادرش به شهر مانتین ویو (Mountain View) کالیفرنیا نقل مکان

کردند. در آن زمان این شهر در حال تبدیل به منطقه خاصی برای تأسیس شرکت‌های

فن‌آوری و الکترونیک بود. مانتین ویو بعد از مدتی به علت تعدد شرکت‌های الکترونیکی در

آن به Silicon Valley‌ معروف شد.

اولین تجربه استیو جابز در زمینه فن‌آوری در پارکینگ یکی از همسایه‌های خانه پدریش

شروع شد. همسایه خانواده جابز در شرکت الکترونیک هیولت پکارد (HP) کار می‌کرد و

استیو از نوجوانی به کار با قطعات الکترونیکی علاقه مند شد.

 

سپس در یک کلوپ طرفداران شرکت HP ثبت نام کرد و در آنجا با جدیدترین ابداعات

صنعت الکترونیک و کامپیوتر آشنا شد. استیو 12 ساله در همان کلوپ تجربه کار با اولین

کامپیوتر را کسب کرد.

در تمام طول دبیرستان استیو در نشست‌ها و سخنرانی‌های عمومی شرکت HP حضور

داشت و حتی یک بار در بین سخنرانی ویلیام هیولت؛ بنیانگذار شرکت HP در بین جمع

از او خواست تا چند قطعه الکترونیکی برای ساخت یک پروژه درسی را در اختیارش

گذارد. ویلیام هیولت که از درخواست جابز جوان متعجب شده‌بود قطعات مورد نیاز را در

اختیارش گذاشت و او را برای دوره آموزشی به شرکت HP دعوت کرد.

بعد از پایان دوره دبیرستان جابز به کالج رفت ولی تنها بعد از یک ترم کالج را رها کرد و

برای مطالعه برروی ادیان شرقی به هند سفر کرد. جابز در 1975 به آمریکا بازگشت و به

عضویت گروهی به نام کلوپ کامپیوترهای خانگی درآمد.

  • تأسیس شرکت اپل

جابز در همانجا با استیو وزنیاک (Steve Wozniak) آشنا شد. این دو بعداً شرکت اپل را

راه‌اندازی کردند. در آن زمان استیو وزنیاک در حال کار برروی یک کامپیوتر کوچک بود. جابز

که به پتانسیل‌های بازاریابی کامپیوتر ساخت وزنیاک پی برده‌بود با او وارد کار شد.

در 1976 جابز و وزنیاک شرکت اپل را با نام Apple Computer Company راه‌اندازی کردند.

جابز می‌گوید نام اپل (سیب) را به این جهت انتخاب کرد که یک تابستان برای کار به

چیدن سیب در یک مزرعه مشغول بود.

 

 

در اوایل کار جابز و وزنیاک از فروش مایکروباس و ماشین حساب ساخت خود هزار و

300 دلار سود بردند. کار اصلی آن‌ها در آن زمان فروش بوردهای مدار و کار برروی ساخت

یک کامپیوتر شخصی بود.

بعد از مدت کوتاهی در بازار کامپیوتر و الکترونیک، جابز به این نتیجه رسید که خلاء

وسیعی در بازار کامپیوتر وجود دارد. در آن زمان تمام کامپیوترها مینفریم (Mainframe)

بودند ولی پیشرفت‌های صنعت الکترونیک، در حال متحول کردن ساخت کامپیوترهای

شخصی بود.

  • ساخت اولین کامپیوترهای شخصی اپل

جابز و وزنیاک کامپیوتر پیشینی که به نام Apple I فروخته بودند را دوباره طراحی کردند و

با ایجاد تغییراتی آن را با نام Apple II در سال 1977 به بازار عرضه کردند و تنها در یک

سال 2.7 میلیون دلار از فروش این کامپیوتر درآمد کسب کردند.

تنها در سه سال فروش شرکت آن‌ها به 200 میلیون دلار رسید. بسیاری از تحلیل‌گران

رشد شرکت اپل را یکی از شاخص‌ترین نمونه‌های رشد شرکت‌های تولیدی در تاریخ

آمریکا می‌دانند.

اپل در آن زمان بخش بزرگی از بازار کامپیوترهای شخصی را در دست گرفت. جابز و

وزنیاک در 1980 نسخه جدیدی از کامپیوتر خود به نام Apple III را معرفی کردند ولی این

کامپیوتر مشکلات فنی و بازاریابی زیادی داشت و سرانجام نتوانست موفقیت Apple II را

تکرار کند.

جابز که بیشتر در زمینه بازاریابی در اپل کار می‌کرد، در 1983 کامپیوتر جدیدی به نام

Lisa را به بازار معرفی کرد. این کامپیوتر نیز به علت بالا بودن قیمتش نسبت به

محصولات رقبای دیگر شکست خورد. در آن زمان شرکت ماشین‌های تجاری جهانی

(IBM) بزرگترین رقیب اپل بود.

تا سال 1983 اپل نزدیک به نیمی از سهم خود در بازار کامپیوترهای شخصی را به

IBM‌ واگذار کرد.

 

 

در 1984 اپل مدل کاملا متفاوتی از کامپیوترهای شخصی به نام Macintosh را معرفی

کرد. این کامپیوتر اولین کامپیوتر شبیه به کامپیوترهای رومیزی کنونی دارای ماوس و رابط

گرافیکی بود. این کامپیوتر نیز به علت افزایش رقابت از سوی شرکت‌های دیگر به موفقیت

خوبی نرسید و همین امر شروع جدا شدن استیو جابز از شرکت اپل بود.

  • جداشدن از اپل و تاٰسیس NeXT

جابز در 1985 از مدیرعاملی شرکت اپل استعفا داد و به همراه چندی از کارمندان پیشین

خود شرکت کامپیوتری دیگر به نام NeXT راه‌اندازی کرد. در 1988 این شرکت در مراسمی

در شهر سان فرانسیسکو به عنوان یک شرکت فعال در زمینه کامپیوترهای آموزشی

معرفی شد.

اولین محصولات شرکت NeXT با قدرت پردازش بالا، گرافیک مناسب و سیستم صدای

قدرتمند بسیار پرطفدار بودند. بار دیگر مشکلی که برای کامپیوترهای اپل پیش آمده بود

گربیانگیر NeXT شد. قیمت بالا، صفحه نمایش سیاه و سفید، عدم سازگاری با

نرم‌افزارهای روز و قابلیت اتصال به کامپیوترهای دیگر از مشکلات محصولات NeXT بود.

  • تاٰسیس شرکت Pixar

NeXT یک شکست دیگر برای جابز بود. در 1986 استیو جابز شرکت کوچکی به نام Pixar را از جورج لوکاس، کارگردان معروف هالیوود خریداری کرد. حوزه کار Pixar انیمیشن‌های کامپیوتری بود.

نه سال بعد از پیوستن جابز به این شرکت اولین فیلم انیمیشن این شرکت به نام

داستان اسباب بازی (Toy Story) منتشر شد و به فروش بسیار بالایی در جهان رسید.

شرکت Pixar بعدها تولید سری فیلم‌های انیمیشن داستان اسباب بازی را ادامه داد و

شرکت دیزنی بعد از مدتی تهیه کنندگی و پخش فیلم‌های تولید Pixar را برعهده گرفت.

فیلم Mosters Inc. محصول شرکت Pixar بیشترین فروش آخر هفته در تاریخ فیلم‌های

انیمیشنی در آمریکا را داشت.

  • بازگشت به اپل

در دسامبر 1996 اپل شرکت NeXT را به قیمت 400 میلیون دلار خریداری کرد و جابز به

عنوان مشاور مدیرعامل به اپل بازگشت. بعد از یکسال از ورود مجدد استیو جابز، اپل در

اقدامی غافلگیر کننده به همکاری با رقیب جدیش، مایکروسافت پرداخت.

در این همکاری اپل و مایکروسافت در زمینه تولید و معرفی فن‌آوری‌های کامپیوتری

جدیدی با یکدیگر همکاری کردند.

در نوامبر 1997 استیو جابز اعلام کرد کاربران می‌توانند کامپیوترهای اپل را از

طریق اینترنت یا تلفن سفارش دهند. از آنجا فروشگاه اپل به عنوان یک موفقیت

بازاریابی جدید معرفی شد. تنها بعد از یک هفته از راه‌انداری، این فروشگاه به بزرگترین

فروشگاه تجارت الکترونیک تبدیل شد. در 1997 استیو جابز به عنوان مدیرعامل موقت

شرکت اپل معرفی شد.

 

در 1998 جابز نسل کامپیوترهای iMac را معرفی کرد که قدرت پردازش بسیار بالا و د

ر عین حال قیمت مناسبی داشتند. در 1999 نیز iBook به عنوان نسل اول لپ‌تاپ‌های اپل

معرفی شد. لپ‌تاپ‌های اپل آن زمان اولین کامپیوترهایی بودند که به فن‌آوری AirPort اپل

مجهز شدند. این فن‌آوری به کاربران اجازه می‌داد به صورت بی‌سیم به اینترنت متصل

شوند. در همین دوره استیو جابز مدیر عامل شرکت اپل شد.

استیو جابز تا اکتبر 2009 میزان 5.426 میلیون دلار از سهام اپل را در اختیار داشت. وی

همچنین تا آن زمان 138 میلیون دلار از سهام شرکت دیزنی را در اختیار دارد. مجله فوربز

(Forbes) سرمایه استیو جابز را تا سال 2009 حدود 5.1 میلیارد دلار تخمین زد. به این

ترتیب وی چهل و سومین پولدار در آمریکاست.

یکی از شاخص‌ترین نکات در مورد استیو جابز که همکارانش همواره به آن اشاره

می‌کردند، نحوه مدیریت اوست. بسیاری از کارمندان و همکارانش می‌گویند روحیه

چالشگر و رقابتی جابز او را از دیگر رقبایش جدا می‌سازد.

جابز در 1991 با لاورین پاول ازدواج کرد. حاصل این ازدواج سه فرزند است.

  • سرطان لوزالمعده و مرخصی‌های جابز از اپل

در سال 2004 استیو جابز اعلام کرد که به سرطان پانکراس دچار شده‌است. سرطان

پانکراس یا لوزالمعده یکی از کشنده‌ترین و بدخیم‌ترین انواع سرطان است البته جابز

می‌گوید نوع سرطان وی بسیار نادر و تقریباً خوشخیم است. در جولای 2004 طی عمل

جراحی تومور از بدن جابز خارج شد.

در سال 2009 جابز اعلام کرد که از عدم توازن هورمون رنج می‌برد و طی یک عمل

جراحی کبد پیوندی دریافت کرد و به مدت 6 ماه در مرخصی به سر برد.

در ژانویه 2011 استیو جابز اعلام کرد که به علت مشکلات پزشکی دوباره قصد دارد به

مرخصی برود و در طول این مدت، تیم کوک وظیفه نظارت بر کارهای شرکت اپل را بر عهده خواهد داشت.

در اوایل سال 2011 روزنامه انگلیسی Financial Times استیو جابز را به عنوان چهره برتر

سال 2010 انتخاب کرد.

روحش شاد...

 

[ جمعه 15 مهر1390 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]
مرا در ایران دفن کنید تاذره ذره وجودم بخشی از ایران شود

منم کورش شاه جهان شاه بزرگ شاه دادگر شاه سومرواکد شاه جهان پسرکمبوجیه شاه بزرگ آنگاه که بدون جنگ وپیکارواردبابل شدم وهمه مردم گامهای مراباشادمانی پذیرفتند دربارگاه پادشاهان بابل برتخت شهریاری نشستم .مردوک خدای بابلیان دلهای پاک مردم بابل رامتوجه من کردزیرامن او راارجمند وگرامی داشتم .ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج وآزاری به مردم این شهر واین سرزمین وارد آید.برده داری را برانداختم.به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.من فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر رااز هستی ساقط نکند.فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشندوکسی آنها را نیازارد.خدای بزرگ از کردارمن خشنود شد.اوبرکت و مهربانیش را ارزانی داشت.ماهمگی شادمانه ودرصلح وآشتی مقام بلندش را ستودیم. من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.فرمان دادم تمام نیایش گاه هایی را که بسته شده بود بگشایند.همه مردمانی راکه پراکنده وآواره شده بودندبه سرزمین خودبرگرداندم وخانه های ویران آنان را آباد کردم.باشد که دلهاشادگرددو هرروزدر پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. من برای همه مردم جامعه ای آرام مهیا ساختم وصلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.من به تمامی سنتها وادیان بابل واکد وسایر کشورهای زیر فرمانم احترام می گذارم.همه مردم در سرزمینهای زیر فرمان من درانتخاب دین کار ومحل زندگی آزادند.تازمانی که من زنده هستم هیچ کس اجازه ندارد اموال ودارایی های دیگری رابازور تصاحب کند.اجازه نخواهم داد کسی دیگری رامجبور به انجام کار بدون دریافت مزدکند.هیچ کس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان اومرتکب شده اند تنبیه شود.من جلوی برده داری وبرده فروشی از زن و مرد رامی گیرم وکارکنان دولت من چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود. شهرهای ویران شده درآن سوی دجله وعبادتگاه های آنها را خواهم ساخت تاساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شده اند بتوانند به خانه وسرزمین خود بازگردند.

[ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 1:49 قبل از ظهر ] [ ماه غریب ]
درباره وبلاگ

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
امکانات وب

كد ماوس